تبليغاتX
زير نور ماه
زير نور ماه
حريم خصوصي، با وضو وارد شويد!
دوشنبه چهاردهم تیر 1389
لولی وش

به نام او

 

در هم می لولیم

می پیچیم و تخدیر شده سر بر بازوان یکدیگر می نهیم

می گرییم

می لولیم

تا فراموش کنیم ما همان یگانگانیم

که یکایک به یگانه نگاری تعلق می باختیم

و شه و شهبانوی ملک یگانه مان بودیم

سرزمین بی منتهای رویا

یگانه چاردیوار روح

با سقفی که از تمام سطحش

جای جای سطحش تعلق می چکید

 

حال می لولیم تا فراموش کنیم آوارگی مان را

رانده شدنمان را از دیار وجود

می لولیم و رنگ می بازیم و رنگ می خوریم و رنگ عوض می کنیم

این است سرزمین ارواح مخلد مردگان

دوزخ غمگنان ملول و لولیده.

 

لب

خشکتر از چشیدن بوسه ای

چشم

ترتر از دیدن زیبایی، خوشگلی!

قلب

چروک، مرده، پژمرده

که آه هم بر نمی آرد از نهاد

ریه ها رنج سالیان از سرباز کرده،

نفَس دلیلی برای کشیده شدن ندارد.

 

 اما بازوان

تشنه ی در آغوش کشیدن (بی هیچ حسی)

تنها برای زار زدن یا تکیه دادن

 تشنه­ی لولیدن...

+ 2:23 توسط نامیا زاهد.
دوشنبه چهاردهم تیر 1389
یادداشت

دلم تنگ است

برای آن عزیز دل که چندی دور از چشمان من مانده

برای آن نگاه مهربان و آن صدای گرم و زیبایش

دلم را دست او دادم

هزاران بار و اما...

بیشتر از پیش از آن هربار

آه... ای عشق!

با ما باش!

با ما مهربان تر باش!

قاصدم شو!

    هم خود تو!

      متن پیغامم!

برو از خود   بگو با او!

بگو من دوستش دارم!

صفای خانه ی ما،

نور این کاشانه

                          تنها اوست

 

من معتاد او، مشتاق او، محتاج اویم

                                                         تا ابد

پس یار من باشد

 

دلی دادم به او

          دلدار من باشد

 

غمش را می خورم

          غمخوار من باشد

بگو من یار اویم

                 یار من باشد

 

بمان ای عشق با ما تا ...

بخوان ای عشق زین پس شعر ماندن هر کجا ماییم.

 

(نوشته شده در 6/8/87 (ایتس ماین))

+ 2:20 توسط نامیا زاهد.
پنجشنبه بیستم فروردین 1388
نو روز

به نام نامي اش

«زندگي يعني شب نو، روز نو،‌انديشه ي نو

زندگي يعني لباس نو، دل نو، پيشه ي نو»

(نقل به مضمون از شعري كه خوب يادم نيست!)

 

دلم واژه هايي جديد مي خواهد براي نوشتن،

                و از كلام گنگ ديروز تكرار مي گويم

زندگي را جديد، آغاز كرده ام

و مي خواهم  گذشته را دور بريزم

به خاطر تلخي شادي هايش كه تكرار ناشدني مي نمايد

                           و زجر تلخي هايش كه جبران ناشدني

و پيوندهايم را با گذشته بگسلم

-گذشته- جايي كه برايم همه چيز داشت

و به اميدي شادمان ادامه دهم،

         كه حتماْ دليلي بوده كه تا به اينجا آمده ام

 

ناشي ام در ساختني دوباره، و پذيرفتن دوباره ساختن

پذيرفتن تغيير

پذيرفتن درد تغيير ،

      درد از نو موجود كردن

درد ساختن دنيايي در ضمير براي اينكه تصوير خودم را از ياد نبرم

                                  و از اضمحلال در دنياي ديگران پيش بگيرم.

دنيايي بزرگتر از بزرگ دنياي قبلي ام،

با ميليونيم توان،

ميليونيم انگيزه،

ميليونيم تصويرهاي روشن

                   و ميليونيم كودكي!

 

دنيايي با آرمان شهرهايش

انديشه هاي ژرفش

آرزوهايي كه مو لاي درزش نرود از مفيدي و جهان شمولي

                        و اينكه پشيمانت نكند در برآورده شدنش

با شب و روزش

با دليل هايش براي تحمل

با پرتو جانبخش خورشيدش

با هزار هزار فرشته و ملكوتش

با دعاهايش، نجواهايش، معبودش

نقشه، برنامه هايش

و تك درخت تنومندش كه سايه گاه استراحتم باشد،‌

                            در اندك زماني كه زماني اضافه آید

با "فاذا فرغت فانصب" ش

و با استمرار و امتدادش

دنيايي كه خودم را در تعريفش، ببينم و در ماندنش بمانم

 

 

 

مات روزهاي گذشته ام،

و در شب و روز و سياهي و سپيدي به هم آميخته اش چنان گرفتارم كه...

 

اگر خلاص بيابم...

+ 16:22 توسط نامیا زاهد.
یکشنبه دوم فروردین 1388
یوسف مصلوب

 

هنگامي كه بر ساخت فيلم سيصد نعره ها بر آمد كه وااسفا! تاريخ ايران باستان بر پرده اي عريض بر باد فنا رفت و اسطوره هاي سرزمينمان بر بهاي اسطوره و تاريخ سازي هاي غربي ها،‌ زشت و ذليل و خشن معرفي شدند و ايرانيان قومي وحشي!

هنگامه كه بر نقش كاريكاتور پيامبر اسلام با موشك، اعتراض ها برخواست

آن ايام حمايت مي كرديم از اين اعتراض ها كه نه اسلاممان بر فنا رفته مي خواستيم و نه ايرانمان را

آن ايام سيما و صداي اين مرزوبوم خوش درخشيد در آگاه سازي مردمان بر اين توطئه هاي روا رفته و آه و اعتراض از نهاد همگان بلند كرد

آن هنگام ها و در هر شرايط مشابه،‌ سيما و صداي ايران خبرها را به گوش هاي بي اطلاع ما مي رساند و ما هم همصدا دم اعتراض مي گرفتيم و تظاهرات مي كرديم و غيرتمان اجازه نميداد بر اين نارواها سكوت كنيم.

شنيديم داستان نازنين پيامبري، كه مردمانمان در حد پيراهني دريده و زندان عزيز و 7گاو لاغر و چاق خواب عزيز، ‌و طرح ذخيره سازي گندم براي قحطي،‌ از او شنيده بودند ، ‌در حال فيلم شدن است.

و بعد ديديم شروع،‌ ادامه و به اينجا رسيدن داستان را كه احسن القصص قرآن بازيچه اي شود در دستان غيورمردي! كه خواست فيلمي ديني! بسازد.

و ساخت! تصويري موهن از بزرگ مرد خداوند دربرابر ديدگان ما:

شعبده باز نظربازي كه در جواني بويي از عشق و احساس نبرده بود اما در پيري به بهانه ي معجزتي خرد، زن زيباي مصر را دوباره به خود بازگرداند و فراخواند.

من به دليل تعطيلات دسترسي فوري به منابع تاريخي ندارم، ‌به همين خاطر از ذكر اقوال خودداري مي كنم، اما هرآنچه تا كنون از انتهاي داستان اين دو عاشق ديرين شنيده بوديم، زمين تا آسمان با روايت پست و شرم آور اين سريال متفاوت بوده است.

و ميمانم كه اينبار كدام منبع باوجدان و تاثيرگذار بر اين تحريف توهين آميز تاريخ، نقد و اعتراضي خواهد آورد و اعتراض مردمان را برخواهد انگيخت!

تا هم بخش كوچكي از دينمان در برابر اين پيامبر عظيم الشأن، و ظلمي كه در حق آبرويش روا داشته شده است ادا شود، ‌و هم راه بر تكرار دوباره ي اينگونه تصويرسازي هاي غير علمي و غير هنري بسته شود.

 

+ 2:7 توسط نامیا زاهد.
سه شنبه هشتم بهمن 1387
دوباره شب

شب

زوق زوق كف پا! وقتي چمباتمه مي زني

كه شيطان پرت كرده است از افكار سياه سياه سياه، بر آينده اي سياه تر

آنگاه كه در روزهاي سپيد سپيد سپيد،‌ تباه مي شوي

زجرم مي گيرد از اين زندگي كه پروار مي شويم براي كرم ها

...

 

خدايي بر زمين مي آيد و در مدام دردها له مي شود تا هيچ شود، هيچ!

خدايي بر زمين مي آيد

تا در خدايي اش به تناقض رسد و نابود شود،‌ نابود!

خدايي بر زمين مي آيد

تا در ايام ناب،‌در مل مل ناب روزهاي سبز برآيد

و خدايي اش در رنج خويشتن خويش به پايان رسد

آه من بر تمام اين چرك شمارها كه ورق ورق مي گذرند

تا تقويم خدايي ديگر بسته شود

 

نفرين بر روزها!...

+ 15:10 توسط نامیا زاهد.
سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387
خیابان خواب ها

باز بوي باورم خاكستري ست

صفحه هاي دفترم خاكستري ست

پيش از اين ها حال ديگر داشتم

هرچه مي گفتند باور داشتم

تيرها زهر هلاهل خورده اند

عشق ورزان مهر باطل خورده اند

بازهم بحث عقيل و مرتضي ست

آهن تفتيده ي مولا كجاست؟

 

نه فقط حرفي از آهن مانده است

شمع بيت المال روشن مانده است

 

دستها را باز در شب هاي سرد

ها كنيد اي كودكان دوره گرد

مژدگاني اي خيابان خواب ها

مي رسد ته مانده ي بشقاب ها

در صفوف ايستاده بر نماز

ابن ملجم ها فراوانند باز

سر به لاك خويش برديد اي دريغ

نان به نرخ روز خورديد اي دريغ

 

گير خواهد كرد روزي روزيش

در گلوي مال مردم خوار ها

من به در گفتم وليكن بشنوند

نكته ها را مو به مو ديوارها

 

با خودم گفتم تو عاشق نيستي

پاي هر سرّ شقايق نيستي

غرق در دريا شدن كار تو نيست

شيعه ي مولا شدن كار تو نيست

 

نه فقط حرفي از آهن مانده است

شمع بيت المال روشن مانده است

 

ترانه اي از عصار

 

 

تصادفي اين آهنگ رو تو كامپيوتر پيدا كردم

شنيدم، شنيدم، شنيدم...

 از اين لحظه-بعد از شنيدن اين حرفا- كارهاي طرح طفلان مسلم امسال شروع مي شن

دير شده،‌ همين الانش دو ماه از قولي كه به سميرا دادم عقبم

اما شروع مي شه

از امشب

 

به اميد تو نازنين

+ 18:19 توسط نامیا زاهد.
دوشنبه بیستم آبان 1387
اضمحلال

صبح ها بر مي خيزم ، نه به انديشه ي ياري برادرم، خواهرم

نه بر نگاه ولايي ، بر تك به تك آدميان در خواب و رنج و بيداري

صبح ها بر مي خيزم، براي ورود به خوابي آَشفته

با شنيدن ضرباهنگ تكرار اين كلام:

تو مسئولي...  تو مسئولي...           اما چه فايده؟

ورق ورق روزها مچاله مي شوند،

ساعت هاي فهميدن مچاله مي شوند،

آسمان، ابرها، روز، شب ها، مچاله مي شوند

مچاله مي شوم...

من آرام، رد برفي پي گرفته ام ، به ناكجاي نيستي

مي دانم عاقبت خوشي نيست اين مچاله شدن ها، هيچ شدن ها

ياران قديمي ام دورافتاده اند:

با جلد آبي اش،

حجم صداي سكوت

....

 

 

آب اين آشناي صميمي، بر من مي نوازد، نوازشي اثيري

اجزاي من، بي كشمكش براي انسجام، در تاروپود وجودي جديد آرام گم ميشوند

آب، آرام اين خيال...

ديگر جوهري نماند

نور از ميانم مي گذرد

از جان آب، آميخته با جان آب، جوهر ناپديد شده

 

اما وقتي مي نويسم، انگار دوباره اجزايم را مي بينم

ردشان را می یابم

نوشتن، خواندني ابراهيم وار است

تا دوباره خود را بيابم، تشكيل شوم، درلحظه هاي نوشتن

مجالي، تا از حل شدن در اضمحلال زمان بكاهم

زماني براي بودن
+ 8:20 توسط نامیا زاهد.
دوشنبه بیستم آبان 1387
ای مهربان من

بسم الله الرحمن الرحيم

 

هرچه را كه مي دانستي، مي دانستم، تو با من تنها بودي، با همان سادگی هميشگي ات

مهربان من!

كينه هايشان را نديدي و مي ديدم، آنچه را كه نمي ديدي

مي توانستم نشانت دهم ولی دنيا دنيا سياهي احاطه ات مي كرد

تو دوست داري همه را سفيد ببيني

نمي خواهم حتي، با آموختن زيركي هاي روانشناسانه يادت دهم كه چگونه تشخيصشان دهي

آنوقت مي ديد كه چه علمي ست!

از لحن صحبت هم آدم مي فهمد طرف چه كاره ست و به چه فكر مي كند.

 

 

آدم ها درهمند!

خير و شرشان خيلي جداشدني نيست

سخت بشود بشناسيشان

حتي اگر به جان هم بيندازي، باز هم خوب نمي فهمي، كدام شر بود و كدام خير

كدام خير به محو كدام شر برخواسته بود

و كدام شر به محو كدام خير

اگر مي خواهي بشناسي، به چيز ديگري آزمايششان كن،

نه به محو همديگر

 

پول هم، بهاي سختي ست!

خوراك،‌خانه و زندگي، همه اش بند همين كلام است: پول!

كه اگر بدهد، رها مي شود در دل سياهي ها

عمري تلاش كرده كه به خفت، طلب ‌و بي چيزي تن ندهد

سخت نيست گذشتن از يك عمر گذشته، و يك عمر آينده؟

هر دو سخت و تاريك...

نه! به چيز ديگري آزمايش كن:

 

خيري كه پيش پايشان مي گذاريم

خودت مي بيني

با همين ديدگان خوشبينت

مي بيني بعضي چگونه مي دوند در پي اش،

مي كوشند در ردش...

چگونه صبر مي كنند

چگونه خون دل مي خورند

تا برسند...

و بعضي چگونه مي ايستند و ديگران را مي ايستانند!

 

خوب كه ديدي و مهر بي نهايتت را از آنان بُريدي

بهتر از آنان را همراهت مي كنم

 

مي دانم مهر نمي بُري!

 

(ترجمه اي آزاد از سوره ي محمد(ص))

+ 8:18 توسط نامیا زاهد.
دوشنبه بیستم آبان 1387
پناه حرف

بسم الله

وقتي پناه حرف دلم تو نيستي، خداي زميني

وقتي پناه حرف دلم اين  سطرهاي خالي موازي

با طول كم،  با ارتفاع تنگ، 

با يك شمارگان محدود و تكرار شونده است.

وقتي پناه حرف دلم اين لحظه هاست،

اين لحظه هاي بي تاب همراهي با اين ورق ورق شده ها...

ديگر نه درد، نه درد دل،

ديگر نه آه، نه دود، نه نهادي

من با خدا، ديگر حديث نفس ندارم

ديگر پر است از لحظه لحظه هايم،

نزديك تر به من زمن...

 

اين رشته هاي زجر، شخصي ست

با خدا هم ديگر نمي گويم.

آنقدر ثابت است كه بر اثبات بودنش ديگر نياز نيست، دردهايم را فرياد كنم

فراتر از جريان رويدادهاي زندگي من ثابت است

من هم از جريان رود بيرون مي آيم و در كنارش مي نشينم

 

(نوشته شده در25/7/87   ساعت14)

 

 

+ 8:15 توسط نامیا زاهد.
پنجشنبه چهارم مهر 1387
مانا

هر چيز كه ادعاي جاودانگي دارد

هيچ تسلايي به بار نمي آورد

(کریستین بوبن)

+ 15:26 توسط نامیا زاهد.
چهارشنبه بیستم شهریور 1387
طلوع

بنگر طلوع را!

آن سان كه عشق، در قلب مي دمد

 

تا جاي جاي رد محو سال هاي اختيار را،‌ در گرمْ گرم نگاهش ذوب كند

بنگر طلوع را!

آن سان كه صبح ،‌در لحظه لحظه آهنگ نغمه هاي غريزي، جاريست

بر نازكاي خيال خواب

 

بيدارشو!

بيدار باش!

بنگر طلوع را

تا نسيم بيداری –كه تنها اين ساعت مي وزد-

بر صورتت گذر كند

از گوش تا به گوش

از  ذهن

از وجود

 

ت.ب: نوشته شده در امروز ساعت 7

+ 13:39 توسط نامیا زاهد.
چهارشنبه بیستم شهریور 1387
اندر احوالات آنكه گفت: ‌از خدا تنها خدا را مي خواهم
جايي، در گردنه های زندگي

آنجا كه فشار زندگي فشارت مي دهد،‌تنها خدا را مي بيني كه آرام و مهربان، با لبخندي بر لب، تو را مي پايد

چقدر زيباست! چقدر شيرين! چه دوست داشتني!

هستي ات را مي خواهي مشت مشت بر پايش بريزي

نذر مي كني: "از اين پس تنها تورا خواهم خواست"

«‌مگر انسان مي تواند نبيند،‌ بعد از آنكه ببيند؟»

 

اما...

خودش را مي خواهي

و نخواهي خواست ، هر آنچه جز خودش باشد

و درك مناجات او، درك مناجات اوست، نه خود او

و لذت طلبش،‌ لذت طلب اوست، نه خود او

و حس راز و نياز با او،‌حس راز و نياز با اوست، نه خود او

و ديدن جمالش،‌ديدن جمال اوست، نه خود او

و هيبت جلالش، هيبت جلال اوست، نه خود او

و... و... و...

و اينها همه ...

خود خودش را مي خواهي

چه كلامي كه بتوان در عمل جاي اين خواستن خود خود او گذاشت؟

شايد رضايت!

رضايش را مي خواهي

مي خواهي بخواهي هرچه كه او مي خواهد

حتي تر ديگر تو هم نمي خواهي

او مي خواهد

تو نيستي

او مي خواهد

هر آنچه او مي خواهد

البد رضايش همين ست

شادمان از اين كشف

مي پيمايي روزهاي شيرين را در سايه ي رضاي هرآنچه آمدني ست بر هر آنچه از روزهاي او، خواست او در مني كه ديگر اوست،‌ حادث مي شود

اين روزها

روزهاي او

رضاي او

خواست او

همه چيز دلنشين در صبر بر خواست او

...

اين ابتداي همه ي سختي هاست!

وقتي در اين لذت غرق بشوي،‌ و ديگر هيچ نخواهي ، چگونه خُرّم خواهي ماند بر جهاني كه از اوست اما خُرّم نيست؟،

وقتي ديگر هيچ نخواهي، آنوقت زندگي تلخي هزار باره ي زندگي هر لحظه بر كامت مي ريزد

من كه از اين جهان چيزي نمي خواهم،‌پس چرا باز، هست؟!

اينجا همان جاست كه معيار، هدف،‌ خواست، تلاش، عشق، انگيزه و هر چيز كه به حركت وا مي دارد ، واژه هايي بي معني اند.

خلاصه! به اينجا كه رسيد آدم ديگه نمي تونه چيزي بخواد، نمي تونه مثل بقيه دلش رو به انگيزه هاي دنيايي و حتي آخرتي خوش كنه، نمي تونه براي انتخابش معياري داشته باشه، نمي تونه براي اهداف نداشته ش نيروي محركي داشته باشه

‌اونوقت اگر خودش باشه و خودش، زندگيش رو با تكيه بر نداي درونش مي گذرونه، با جنون نداي درون زندگي رو مي گذرونه، هر چي اون ندا گفت همونه، هر چقدر هم كه دور از عقل

تا جايي كه جون داره از ته مونده ي انرژيش استفاده مي كنه تا فقط بتونه ادامه بده، بعضي وقتا به زور يه چيزايي رو براي خودش دغدغه مي كنه تا به خاطر اون دغدغه ها، انرژي داشته باشه فقط در حد اينكه نفس بكشه

اين آدم اگه شانس بياره و يه كم زيرك باشه، بين بقيه زندگيشو مي كنه،‌ شاديش رو مي ذاره تو چهره ش و غم عظيمش رو تو قلبش نگه مي داره و اونقدر خيرش به بقيه مي رسه كه همه اونو به چشم يه وسيله برا رسيدن به اهدافشون مي بينن و از همراهيش خرسندن

تا اينجا هم باز خوبه، تا اینجا بدترين حالتش اينه كه بشه يه آچمز بي آزار، چون سعادت براش هيچ مفهومي نداره

 

اما كارد را باز هم بر جانش فرو مي كنند تا به استخوان برسانند، تاب موسي بودنش را مي آزمايند، موسايي بي خضر!

آنگاه كه ديوار ناكسان را مي سازي، اين خضر نيست كه مي سازد، تو مي سازي

آنگاه كه كودك كشته مي شود، خضر نيست! خنجر در دستان توست، و گلوي بريده ي كودك...

آنگاه كه كشتي دوستانت را سوراخ مي كني، باز هم تويي...

خيره و گنگ بر آنچه پيش آمده

نه ناي كلامي، نه تسلاي مهري

تنها بانگ حسرت ، بانگ گلايه بر سر خودت فرود مي آوري:

چرا؟

چرا؟

چرا...........؟

....

 

اين است نهايت آن راه! اين بود فرجام آن آرزو! اين است آنچه عمر بر سرش گذاشتي!

ارزشش را داشت؟

و بازآواي اين سوال مدام در ذهنت تكرار مي شود...

+ 13:35 توسط نامیا زاهد.
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387
والعصر

به زمان قسم

که انسان هماره در زیان است

...

...

الّا الذين آمنوا و عملوا الصّالحات

و تواصوا بالحق و تواصوا بالصّبر

 

+ 7:39 توسط نامیا زاهد.
دوشنبه یازدهم شهریور 1387
عنوان ندارد

ز خدا هلاک خود را طلبم هزار باره

که هزار درد دارم ز دل هزار پاره

من و درد کاری تو غم کار خود ندارم

چه دوا؟ چه چاره جویم؟ نه دوا بود نه چاره

 

ت.ب: شاعرش من نیستم

+ 10:48 توسط نامیا زاهد.
شنبه نهم شهریور 1387
آشتی

سلام زهرا

دخترخاله ي عزيز من

 

يادته؟ يادته يه بار چندين سال پيش؟

-حوالي بچه گي هامون بود انگار و شايد نوجووني-

يادته بهم گفتي : تو هميشه يه اخلاق خوب داشتي، اونم اين كه هر وقت با هم قهر مي كرديم، تقصير هركدوممونم كه بود، تو ميومدي براي آشتي

يادته زهرا؟

هنوزم همونم!

هيچ وقت از خدا واقعا چيزي نخواستم، هيچ وقت واقعا آرزوي چيزي رو نداشتم، به اصرار چيزي ازش نخواستم

اما وقتي ببينم يكي از بنده هاش از دستم ناراحته، دلم مي خواد پايه هاي عرشش رو بلرزونم

با گستاخي تمام

ديوونه مي شم زهرا، ديوونه

و هزار بار از بودنم پشيمون ميشم

اينه كه هربار ميومدم منت كشي

نكنه كه تو از دستم ناراحت باشي

نكنه ...

+ 0:46 توسط نامیا زاهد.
جمعه هشتم شهریور 1387
دورافتاده

بسم العزيز الجبار المتكبر

 

خسته ام! خسته!

كاش هيچوقت زنده نبودم، هيچ وقت زندگي نكرده بودم، هيچوقت بدنيا نيومده بودم، كاش اصلاً اصلاً نبودم، هيچ وقت، هيچ لحظه اي ، هيچ آني، هيچ تصوري ...

چقدر بده كه آدم نمي تونه نبودن خودش رو تصور كنه! اگر مي تونستم، حتي به اندازه ي يك لحظه تصور كنم، تصور كنم نبودن خودم رو، اونوقت مي تونستم به اندازه ي همون يك لحظه تو زندگيم خوشبخت باشم

وليت شعري! أ لِشّقاء ولدتني اُمّي؟ ام للعناء ربّيتني؟ و ليتها لم تلدني، و لم تربّني!

يا ليتني كنت ترابا

يا ليتني مت قبل ان اكون شيأً مذكورا

يا ليتني متُّ قبل هذا، و اكونُ نسياً منسيا

 

چه جور مي تونم اين جنايت رو ببخشم؟ جنايت وجود داشتن خودم رو؟چه طور مي تونم؟

هيچ وقت فكر نمي كردم اين نكبت عظما كه گرفتارشم –زندگي- تا به اينجا سخت بشه كه از خودم حسي جز يك آشغال زرورق پيچ نداشته باشم

كاش به عقب بر مي گشتم، به صفر مي رسيدم و به هيچ...

به چه جرمي خدا؟ به چه جرمي؟

 

عمداً نمي خوام حتي ذره اي زيبا بنويسم، به خاطر كدوم زيبايي زندگي بايد زيبا بنويسم؟

مصطفي!

آخه چرا از پايين اومدن از چوبه ي دارت خوشحالي؟

من اگه جاي تو بودم هزار بار به مسعود غبطه مي خوردم، و با هزار لذت، صحنه ي گره خوردن طناب دار رو براي خودم هزار بار مجسم مي كردم.

 

دوست دارم تا يك ابديت تو عذابت مخلّد باشم خدا!

بالاخره گرفتم اون انتقام رو از خودم، حالا بايد بشينم و به پيش رفتنش رو ببينم

ديگه شروع شد خدا! من حاضرم!  راضيةً مرضية! حاضرم شروع كني عذاب جاودانه ت رو! حاضرم!

تو! تو!  آرزوي اون همه شب هاي روشن و دعا و ذكر و زمزمه، حالا شدي دشمن عزيز و منتقم دوست داشتني و شكنجه گر معشوق وش من!

خدا! خداي كافي!

زهر اين روزها رو هم تحمل مي كنم، تا ابديت، بي هيچ اميدي، هيچ آرزويي!

هيچ طعم خوشي از خوب بودن، با حُسن يوسف درونم خداحافظي مي كنم، معصومه ي خوب تموم شد، همه ي خوبي هاي نداشته ش تموم شد، حتي تصوري كه از خوبياي خودش داشت! خوبيهايي كه فكر مي كرد تو تو وجودش گذاشتي تا بتوني دوستش داشته باشي!

حتي اون تصور هم تموم شد! حالا بشين و نظاره كن درد كشيدنم رو!

كاش این تصورات رو از من نمي گرفتي:

مرا عهدي ست با جانان كه تا جان در بدن دارم

هواداران كويش را چو جان خويشتن دارم

 

+ 20:53 توسط نامیا زاهد.
شنبه دوازدهم مرداد 1387
خب معلومه!...
هر وقت اندوه آینده و حسرت گذشته را کنار گذاشتی

بدان که به واقع به خدا ایمان آورده ای

 

+ 0:15 توسط نامیا زاهد.
دوشنبه هفتم مرداد 1387
نامه به ...

بسم الله الرحمن الرحيم

 

سلام

 

از آخرين نامه اي كه به تو نوشتم چقدر مي گذرد؟

حدوداً چهار سال، وقتي نوشتم عميقاً دلتنگ بودم.

حالا هم...

 

نمي خواهم از تو بگويم، بس كه مهرباني، تنها از خود مي گويم

خستگي ام رنگ خون گرفته، خستگي ام از جايي عميق، در ميان عروق قلب نشأت گرفته است...

 خسته ام!... خسته!...

ديوانه ام! نمي فهمم اطرافم چه مي گذرد،

فلاش فورواردهاي ذهنم مدام رنگ مي گيرند و باز، در اوج، در يك لحظه،  تصوير جمع مي شود، نقطه اي مي شود و پايان مي يابد.

 

اين روزها هم مي گذرد مولا! مي دانم! اين روزها هم مي گذرد.

وباز يادگاري گرانبها، در كوله ام خواهد گذاشت، يادگاري براي يك عمر:

فريادي خورده شده!

نگهش مي دارم باخود، اين فرياد را، نگهش مي دارم! گنجي افزوده بر گنج ها...

نمي دانم،‌نمي دانم اين همه سرمايه كي به كارم خواهد آمد، چرا اين همه گنج ها را با من همراه مي كند؟ كجا اين كوله بار ارزشمند را بر زمين خواهم گذارد؟ ...

خسته ام مولا!  خسته...

 

 

*****

يك وجب جا و اين همه درد؟!!

در قلبم فرش پهن كرده بودم، فرش هاي قيمتي، زيبا...

در و ديوارش را آراسته بودم...

اما حالا همه را به هم ريخته اند! دارند مي شورند!(مي شويند/مي شورانند)

بي اهميت به فرياد هاي من كه:

نه! نكنيد! خرابشان نكنيد!

باز هم تمام مي شوم، مثل يك دكمه ي آف! تصوير خودم را ميبينم :

مشت هايم را به زانو گرفته ام، از پشتي شكسته و كمري خميده

و تصوير ناگهان خاموش مي شود!

و نيم ساعت بعد، شروع سانس جديد

اما اينبار تصوير خودم در شات هايي مي بينم تكراري، كسل كننده، شايد پرتلاش، شايد با برنامه، شايد مثل يك ساعت، كوك، منظم ، روزمره!     شايد...

و باز آغاز، آغاز، آغاز ...

 

ياد دو پاي كوچك مي افتم كه به تازگي راه مي روند، سال ها قبل، بيست و اندي سال قبل! ...

و به تكرار آن گام ها تا امروز فكر مي كنم!

اين همه تكرار! ... اين همه تكرار!...

مولا! تو مي داني چرا؟ تا كجا؟ تو مي داني؟ برنامه را مي داني؟

مولا!  آه از نهادم بر مي آيد! همان آه را سر مي كشم، مي مكم، در ياخته هايم جاري مي شود، همه دوباره آه مي شوند و برمي آيند، از اعماق معبد غصه! و دوباره در دَم  جاري مي شوند.

 

مولا! غرق غرقم، اين ثانيه هاي كوبنده!،‌متلاشي نمي شوم چرا؟ به كدامين جرم، خدايي كردن بر دوشم مي نهد؟ به كدامين جرم؟ صبر را مي آزمايد يا...؟

مگر به انگاره ي چندمين بار آزمودن قبول خواهد كرد؟

كه صبورم، صبور...

شايد گستاخي ست كه من از صبر بگويم، مولا! اما ديگر حتم مي داني كه لاف نمي زنم، چه كه آزمون ها از اين سخت تر نخواهد شد و صبر هم قواييست كه فرسوده نمي شود

هر چند بفرسايد!...

 

مولا! دلتنگم! اين دلتنگي ها انگار يك ريل مستقيم است كه صاف به سمت تو مي آيد و مي دانم بارها بريده مي شود

اما جهت –راستا و سويش- همين است! مي دانم!

ظهورت در معنايي از دل تنگِ تنگِ تنگِ تنگ ... رنگ مي گيرد

و حضورت باز هم در همين معنا

هر وقت كه يادي از تو بتوان كرد، يادي حقيقي، اين دلِ تنگِ تنگِ تنگِ تنگ... حضور دارد.

"تنگ براي چه" اش مهم نيست! يك ريل است، با ضرباهنگ دلِ تنگِ تنگِ تنگِ تنگ ...

 

حرف مي زنم! مي شنوي و البد پاسخ مي دهي! آنقدر دورم از تو كه نمي شنوم و آنقدر نزديكي به من كه بداني هرم گرماي غمم در كنار اساطيري آتشت هيچ نيست...

و اين نامه انعكاس دلِ تنگ است و من هيچ كاره ام!...

 

 

*****

مولا جان! مولا جان! مولاي من! مولا!

لاي چرخ دنده هاي قفل شده خودم را ديدم، كه جاني برايش نمانده بود!

خودم را ديدم، به معناي حقيقي تمام شده

چقدر اين كلمه كوچك است براي بيانش: "تمام شده"، ديگر وجود ندارم مولا!

خواستم دعايي كنم، از خدا خواستم: "ديگر نينديشم، و همه [وجود من تنها] تو باشي پروردگارم"

 

اين زجرنامه بر خطوط موازي كاغذ مي رود؟ يا واژه هاي جان من است كه يك به يك كنده مي شود و مي پوسد و نمي ماند!؟ ...

اين زجرنامه!...

 

مولا!

ناشناختني هستي، آنقدر كه راهي به سويت جستجو نمي كنم، جز آنچه كه مي پندارم بايد انجام داد!

اما اسم رمز حضورت: "دل تنگ" شيفته ي گفتنم مي كند

ترنم اين لبريخته ها برايت

شيفته ي نوشتن تا بشنوي

شيفته ي يادت

اي ناشناختني! نا شناختني!

من جز اين اسم رمز، چيزي از تو نمي دانم

گويي به قامت در برابرم ايستاده اي و مي شنوي، چه تصويري مي شود مولا! تصويرها را ذهن من مي سازد، به جبران ناشناختني ها

 

مولا! غروب جمعه ام اكنون! هر لحظه! و بر افق قلبم، بر مدار مدارايم خون مي چكد!

و گرد غم كه مي پاشد تا آرام آرام صحنه را تاريك كند و تصويرها را بربايد

 

مولا! تو بگو! بگو چه مي شود!

من نمي انديشم! توان انديشه ندارم، در استحاله ي باورم از خويشتن

تو بگو! تو كه در پندار من اينچنين نزديك مي شنوي! مولا! بگو با من! بگو!

 

هر چه كه هست، باز هم اين روزها مي گذرد و باز هم من از اين هم از تو دورتر مي شوم و اينبار در خودِ سياه بي خودي روان، به سوي لجنزار پر نور آينده خواهم رفت!

مولا! همه ي سرنوشتم، وجودم، فداي آن تنگ ترين دل كه پذيراي هر جنس دلِ تنگ مي شود، ناخواسته ي آن ها!

 

مولا! آخرين بار نامه ام را در آب انداختم تا به دست تو برساند و اينبار اينجا مي گذارم، مي دانم، حتما سرمي زني و مي خواني، و ببخش اگر كمي عمومي ست اينجا!

ممنون كه حرفهايم را شنيدي، كاش مي شد جبران كرد.

 

دوستدارت

 

 

توضيح بيشتر 1: اين نوشتار در سه نوبت، با اختلاف زماني چند ساعته نوشته شده است.

ت.ب. 2: نرگس جان! خواستي برايش بنويسم، گفتي درددل كنم با او كه امام اين زمان است و هميشه نگران. گفتي بنويسم و پاره كنم، اين هم پاره هاي دل من پاشيده بر صفحه ي بي روح مانيتور!  ممنون كه با حرف ها و دعاهايت برايم از هيچ آرامشی مي سازي.

+ 2:10 توسط نامیا زاهد.
پنجشنبه سوم مرداد 1387
اصل مطلب
نویز می اندازد  موبایلی که سیم کارتش سوخته

وقتی در کنار کامپیوتر می نشینم .

نویز می اندازد

موبایلی که سیم کارتش سوخته

نویز میاندازد  موبایلی که سیم کارتش سوخته

سیم کارتی که سوخته

کارتی که سوخته

سوخته

نویز می اندازد

 

هنوز نویز می اندازد

هنووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووز

+ 9:55 توسط نامیا زاهد.
یکشنبه شانزدهم تیر 1387
غبار

مثل یک غبارم

خسته

رها

گذشته از سال های نمی دانم از چه رو

گنگ و خاموش در پناه افسوس قرن ها مانده ام

 

گاه که می بینم دیگران چه آسان از کنار اندوه هایم می گذرند، می اندیشم که نکند خدا هم به همین سادگی، به همین آرامی، می بیند و می گذرد و درد اندک من با لحظه ای دیدن درد آنان، ازذهنش آرام و رها می پرد

  

خدای کافی! با تو می گویم، از آن زمان ،  دبستان پروین اعتصامی، یادت آمد؟ از آن زمان که قلبم برای سپید سپیده ام می تپید ، از آن زمان که به خانه شان رفته بودیم و من زندگیش را و پدرش را و...

و چه تلخ بود! گاهي دعوایمان كه می شد و برای او لحظه ای بود و برای من رنجی کشدار، که آه که در زندگی او چه می گذرد، و من چه ها دارم و او چه ها ندارد و طاقت تحمل زندگی با چنان پدری و ...

 

و صفورای من، با آن فقر بی پایان و دردهایی که هیچ گاه با من نمی گفت، از آن خانواده ی پر جمعیت، صفورای من که در آن تنهایی بعد از 8 سال ، اولین طعم دوستی را به من چشانید و چه می اندیشیدم از ناگفته دردهایش!

 

 

خدا...! یادم است، روزهای پرتکرار ، راههای پرتکرار...

یادم می آید دیدن مردمان ساده با دردهای ساده شان از سر نداری و بی کس و کاری که فکر هماره ی اندوهگین، تنها دارایی من بود در همراهی

 

باز هم بگویم؟ باز هم بگویم؟ همه را که می دانی

هر لحظه ی تفکرم و حتی تر هر پلک زدنم

همه را می دانی

 

و اکنون این منم، با اندوهی که به حسابت نیاید و کوله باری که نه به حرف آید و نه به کار آید.

 

حرف، حرف، حرفی تا گلوگاه می آید و خفه می شود، دیگر نمی خواهم از درد برایت بگویم( که کوچکند) ، و نه از بی طاقتی بگویم (که گستاخی ست) ، و نه می توانم به دردها بیاندیشم (که سخت تر از این معماهای حل نشده را در ذهن، بی پاسخ یله داده ام)

 

تمام شده ام، از این درد تمام شدم، از این معما تمام شدم، از این بی طاقتی تمام شدم

 

نمی شناسیم؟ نمی فهمی ام؟

حق داری، من تمام شده ام، و همه ی سال ها که گذراندم تمام شدند

 

مثل غبارم!

که قطعه ایست از چیزی تمام شده یا قطعه ی تمام شده ای از چیزی!

 

 

دوست داشتم باز هم از سال ها بگویم اما دیگر در این پایان تفاوتی نمی کند

دوست داشتم باز هم از تمام شدنم بگویم، اما پس از تمام شدن انگار شرح حالی از دیگری می گویم!

 

اینها نه غم غربت ست و نه غمنامه ای در سوگ  از دست دادنی ها

که...

شرحی است بر تمام شدن

 

چه زود تمام شد! مثل فیلمی که نصفه خراب شود، در اوج.

با معمایی که نه مشورتی بر حکم اسباب، توان راند و نه چشم بر معجزتی نادیدنی توان داشت.

 

 

در قوس معما پیچیده ام، نجاتی نمی ماند!

 

آنگاه که در اشک بندگانت جاری می شوی، لحظه ای تمام شدنم را به یادآر، خستگی هایم را و امید آن سال های دور، امید به اینکه روزی سالهایم را برای تو نقش خواهم زد، گسسته از معماهای پیچیده، و رها در آغوش بزرگی ات و نجات بر هرآنکس که معمایش را پیچیده می داند!

 

حال که خودم پیچیدگی معمایم، چه آسان حل شدم...

 

در سیال روزهای بی بازگشت

 

+ 7:36 توسط نامیا زاهد.
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387
مقوله ی طالع بینی

به نظر خرافات مياد!  شايد هم اصل و اساسي داشته باشه.

مي شه خيلي تحليلا روش كرد

اما فكر مي كنم بهتره به جاي حرف زدن راجع بهش، هركس چندبار امتحان كنه تا خودش نظر بده، خيلي استدلال بردار نيست، به نظر بيشتر سليقه ايه

انواع مختلفي هم داره،‌مربوط به ماه و سال و روز تولد، كه دربراه ي تمام خصوصيات توضيح مي ده ، ‌يا طبق ماه تولد راجع به ماه و هفته و روز جاري اون فرد نظر ميده يا...

صرف نشون دادن ، مطلب طالع بيني روزنامه ي ايران، كه يه جور طالع بيني روزانه ست، مربوط به روز 4 تيرماه 87 رو اينجا ميارم

و اما بعد...

 

 

 

فروردين

بعضي مواقع يك مسافرت دور و دراز براي بازيابي انرژي و رفع خستگي لازم است. مقدمات آن را بايد فراهم كرد تا از يك سفر خوب و دلپذير بهرمند شد.

 

ارديبهشت

در قضاوت كردن نبايد عجله به خرج داد. اگر انتقادها درست و بجا مطرح شود هميشه باعث پيشرفت خواهد بود. بايد اطلاعات درست و مناسبي داشت تا به نتايج بهتري رسيد.

 

خرداد

فراموش نكن كه اصلي ترين هدف تو رسيدن به قله است، پس به جاي پرداختن به مسايل حاشيه اي و درجه دوم بايد به اصل موضوع پرداخت و موفقيت خود را تضمين كرد.

 

تير

بايد آنچه را در دل داري بر زبان آوري تا دوستان بتوانند تو را ياري دهند. تا تو لب نگشايي و از گرفتاري هاي خود سخني به ميان نياوري كسي نمي داند و نمي تواند تو را ياري دهد.

 

مرداد

دليل به تعويق افتادن اين موضوع استفاده از روش ناكارآمد است. با اين روش نمي توان كاري صورت داد. بايد روشي را در پيش گرفت كه سرعت و دقت بيشتري داشته باشد، تا به نتيجه برسي.

 

شهريور

وضعيت آشفته و درهم و برهم همه را آزرده مي سازد. واقعيت اين است كه آنها نمي دانند چه كاري بايد بكنند تا اين وضعيت تغيير كند. همكاري و حمايت تو براي آنها بسيار مفيد خواهد بود

 

مهر

بايد با صبر و استقامت بيشتري داشته باشي. براي رسيدن به هدف بايد از خود مايه گذاشت و سختي ها را به جان خريد. هنوز تا رسيدن به هدف راه درازي در پيش است و خسته شدن معنا ندارد.

 

آبان

در محيط كاري مشكلات و نابساماني ها معمولا وجود دارد. آرزوي تو اين است كه اين حوادث نتايج خوبي در بر داشته باشد. بايد به نحوي تصميم گيري كرد كه بهترين نتيجه را داشته باشد.

 

آذر

بايد در اين باره با يكي از دوستان مشورت كرد، كمك و راهنمايي او مي تواند مفيد باشد و به بسياري از پرسش هاي تو پاسخ دهد. استفاده از شناخت و تجربه ديگران نشانه عقلانيت و خردمندي است.

 

دي

اين يك فكر عالي و استثنايي است. استقبال ديگران از اين فكر موجب دلگرمي و قوت قلب تو مي شود، يك فكر خوب اگر با شيوه و روشي خوب تر اجرا شود، قطعا نتايج درخشاني خواهد داشت.

 

بهمن

افراد خانواده به يك مناسبت مهم دعوت مي شوند. كسي تو را از شركت در اين جمع محروم نمي كند، بنابراين تو خودت را محروم نساز! ديد و بازديد هاي خانوادگي پيوندها را محكم تر مي كند.

 

اسفند

همسر از تو چيزي مي خواهد كه انجام آن مهم خواهد بود. بايد با كساني تماس بگيري كه دستي در اين كار داشته باشند. هرطور هست بايد از اين آزمايش سربلند خارج شد.

+ 0:24 توسط نامیا زاهد.
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387
دوباره نگاهت را مي خواهم

بسم الله الرحمن الرحيم و هزار بار رحمن و هزار بار رحيم

 

نگاهت را بر من بيانداز!

مثل چتر، مثل سايبان، مي خواهم دوباره بوي خدا را حس كنم

بوي خدا! هيچ مي فهميد؟

 

جراحت هاي رنگين را هيچ كس باور ندارد، يا به كيش خود تعبيرش مي كنند.

من از انتهاي درد نمي آيم، و نه از انتهاي جنون

من از انتهاي بي انتهاي يقين سرك مي كشم

چون نمي توانم بيايم، برگردم و فراموش كنم

همه به كيش خود تعبيرش مي كنند و تجارةٌ مربحةٌ مي خوانندش

كه «در راه نام و ننگ از همه چيز مي توان گذشت»!

از همه چيز آري، ولي نه از همه چيز!

 

اي همه پيدا و پنهان!

مرا با خودت آزمودي و من آيه ي يأسم را از ابتدا خواندم:

"و من الناس من يتخذ من دون الله انداداً يحبونهم كحب الله و الذين آمنوا اشد حباً لللّه"

و مي دانستم و مي گفتم

از شكست آزمونم و استخوانم

كه كالبد من را چنين ساخته اند.

 

نگاهت را بر من بيانداز، نه براي اينكه دوباره آواز پرندگان بهشتي را بشنوم و دوباره نوازش نسيم را حس كنم و مستِ مست تا خود طوبي اوج بگيرم.

نگاهت را مي خواهم تا ديگر هيچ نشنوم

و در زير سنگيني اش له شوم.

دوباره نگاهت را مي خواهم

دوباره نگاهت را مي خواهم

دوباره نگاهت را مي خواهم ...

 

+ 1:0 توسط نامیا زاهد.
سه شنبه چهاردهم خرداد 1387
لباس

«چه چيز را دشوار مي توان پنهان كرد؟»

آري!

گنجي پنهاني،

چون يك لباس،

به همان ملوّني...

رنگ هايي كه داغ مي شوند،

پخته مي شوند

پررنگ مي شوند

لعاب هايي مي شوند بر چيني هاي نازك و شكننده

و رنگ هاي زمخت و كدر لعاب ها، شاهدي ست بر حساسيت لطيف چيني هاي تازه متبلور شده

سبزْآبي

    تيره

چشمگير

گرمْ گرم سرشكم از لابلاي تار و پودش عبور مي كند

و حرارتي كه حل مي شود

و رنگ هايي كه با خود مي زدايد

 

دوباره همان بي رنگي آرام و بي دردسر

و بلور محكم چيني هاي سنگ شده.

+ 7:32 توسط نامیا زاهد.
شنبه یازدهم خرداد 1387
استاد

شارمين

شارمين

سلام شارمين

وبلاگم چه طوره؟

 

ديروز و ديشب چقدر برام حرف زدي

چقدر از تجاربت گفتي

چقدر گفتي و گفتي، به اميد اينكه من از بين حرفات، مطاع(متاع) خودم رو پيدا كنم، براي دردي كه بهت نگفتم چيه

 

يادم مياد همه ي حرفاتو

يادم مياد كه گفتي خونه قديمي رو فقط براي من مي نويسي

كه بر من مي ترسي، از رسيدن به بن بستي كه...

كه تهش يه بينهايته، حتي به ظاهر (حتي به قيمت) كشيده شدن به هر كثافتي

شارمين

تو كي هستي؟

بدون اينكه بپرستمت دوستت دارم

و بدون اينكه بدوني چمه برام حرف مي زني

 

مي دوني حرفات برام چيه؟

نه مسكنه و نه اميد بخش

كه تكرار مكرر حال منه، بر اثبات زوالي خود خواسته

 

شارمين

ممنونم ازت

كاش همه مي تونستن با تو صحبت كنن

 

شارمين

شارمين عزيز

خدا حفظت كنه

+ 12:8 توسط نامیا زاهد.
شنبه یازدهم خرداد 1387
...

چرخ بر هم زني ار غير مرادم گردد؟

+ 6:52 توسط نامیا زاهد.
شنبه یازدهم خرداد 1387
من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

من شكايت ندارم

 

من شكايت ندارم

 و فقط به يه اميد زنده ام

چرخ بر هم زني ار غير مرادم گردد

من نه آنم كه زبوني كشم از چرخ فلك

+ 6:45 توسط نامیا زاهد.
دوشنبه ششم خرداد 1387
یا حسرتی
 

يَا حَسْرَتَى علَى مَا فَرَّطتُ فِي جَنبِ اللَّهِ  

 

+ 12:44 توسط نامیا زاهد.
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387
آنگاه كه دست ها از آسمان بريده مي شود

به زمين چسبيده ام، بر غلت هاي بيشمار

ذره ذره به اضمحلال تنم، روحم و ضميرم مي انديشم

هيچ تصوري از تصويري دور ندارم، تا در نگاه نافذ مشرقي، بر توصيف احوالم بنگارم

و من چه گنگم در اين خاموش نگاهي

تصويري دور مي خواهم، تصويري دور ...

پيچيده ام بر ساقه ي خشكي، تكيده، دستخوش اضمحلال ناگزير

تنيده ام

نه عصاره اي براي مكيدن دارد، و نه استواري، كه تكيه گاهي به طعم اطمينان باشد

در اين بي انتها صحراي بي نقش، بر ساقه ي محال پيچيده ام

عشقه وار، مسخ، بي اميد، بي فرجام، بي زمان، بي مكان،...

به باور بي باوري رسيده ام، وحشت بي باوري برايم مرده است

اينك، تمام آن همه نوشته و انديشه را دور مي ريزم

نه دور ريختني به باور مفيد و غير مفيد، نزديك و دور ، دست آويز و دست فرسود...

كه دور ريختني از جنس فراموشي، بي اعتقادي، بي باوري،...

كه هر چه بوده دروغ است و گنگ و سراب

 

اين لشي و خمودگي بد رقم چسبيده!

و من چه آسان همه چيز را دور مي ريزم، دور ريختني از جنس بي باوري

كه هر چه نزديك تر آيد، در نگاه عدم بينم، بيشتر به باور بي باوري، نيست شود

آن تصوير را يافتم:

عشقه وار بر ساقه ي عدم تنيده ام، به باور بي باوري هرآنچه هست

 

اين مرگ تدريجي نه مرا مي هراساند و نه نا اميدم مي كند، اميد از باور مي خيزد

و در اين صحرا جز هيچ نمي رويد

حال مي فهمم حال آن هزاران تن، بي آينده، بي برنامه ي بودن، تصويري از بودني در حواشي زندگي، حواشي زنده بودن!

انتها همين، الان است

و انتها، نه متولد مي شود، و نه مي ميرد

كه پيوسته ، تنيده در حال

وجود دارد

و اين همان تصوير بي انتهايي ست

 

لش بر زمين افتاده ام، ساعت هاي خواب موازي!

 

+ 23:10 توسط نامیا زاهد.
جمعه ششم اردیبهشت 1387
خیال نکن

 خيال نكن نباشي ، بدون تو مي ميرم

گفته بودم عاشقم ، حرفمو پس مي گيرم

خيال نكن نموني ، كارم ديگه تمومه                     

ليلي فقط تو قصه است ، جنون... ديگه كدومه

كي.... ميگه تو نباشي ، ستاره بي فروغه ؟                  

بذار همه بدونن كه عاشقي دروغه...

 

خيال نكن نباشي ، بدون تو مي ميرم 

گفففته بودم عاشقم ، خوب حرفمو پس مي گيرم

 

تو برده اي مي خواستي كه حرفتو بخونه             

به پاي تو بسوزه ، براي تو بمونه

عروسكي مي خواستي ، رو طاقچتون بكاريش     

وقتي بازيت تموم شد ،

                      كنج اطاف بذاريش

 

ديیییییگه براي موندن ، اطاق تو شلوغه                         

عروسكا بدونين ، كه عاشقي دروغه...

 

خيال نكن نباشي ، بدون تو مي ميرم

گفففته بودم عاشقم ، خوب حرررفمو پسسس مي گيرم

خيال نكن نموني ، كارم ديگه تمومه                     

ليلي فقط تو قصه است ، جنون... ديگه كدومه

كي.... ميگه تو نباشي ، ستاره بي فروغه؟                   

بذار همه بدونن كه عاشقي دروغه...

 

 

خيال نكن نباشي ، بدون تو مي ميرم 

گفته بودم  عاشقم !

 

 

ترانه ی "خیال نکن" از آلبوم عشق الهی علیرضا عصار

 

 

+ 0:53 توسط نامیا زاهد.
سه شنبه بیستم فروردین 1387
ناخواستنی

اين مطلب از خودم نيست ولي خيلي دوستش دارم، قطعه اي از يكي از كتاب هاي كريستين بوبن

 

     عشق مثل سيرك دايره اي مي سازد، با خاك ارّه فرش شده و زير پاهاي برهنه، نرم است و زير پارچه ي متورم از باد، درخشان.

دايره ي ساده اي است: هر قدر دوست داشتني تر باشيد، بيشتر دوست تان خواهند داشت.

اصل قضيه در آغاز آن است، در دوست داشته شدن براي اولين بار. به ويژه نبايد به آن فكر كرد، نبايد در جستجويش بود، نبايد آن را طلب كرد.

ديوانه بودن و به ديوانه بودن اكتفا كردن، خنديدن با چشم هاي گريان و گريستن با لب هاي خندان، مردها را به سوي آدم جلب مي كند، حاشيه ي جنون آن ها را به طرف خود مي كشاند و فريفته ي آن كسي مي شوند كه حتي دغدغه ي مورد خوشايند بودن را به خود راه نمي دهد...

 

+ 21:31 توسط نامیا زاهد.